راز داری
در وجود ستاره غوغایی بود. او چیزی میدانست که بقیه نمیدانستند. دلش میخواست دیگران
بفهمند که او با نفیسه و بینا یک راز مهم دارند. رازی که باعث شده بود رشتههای دوستی آنها محکمتر
از قبل شود. هر سه قول داده بودند دربارهی آن با کسی صحبت نکنند. ولی خیلی سخت بود. ستاره
دوست داشت لااقل به الهه بگوید. زنگ در به صدا در آمد ستاره در را باز کرد. چشمش به الهه افتاد که
یک، ظرف آش رشته دستش بود. دیگر دلش طاقت نیاورد. ظرف آش را گرفت و به الهه گفت: «بیا تو تا
چیزی برایت تعریف کنم. اگه بدونی! اما یه وقت به کسی نگیها.»
ادامه مطلب

کاش من يک بچه آهو مي شدم
مي دويدم روز و شب در دشتها
توي کوه و دشت و صحرا روز و شب
مي دويدم تا که مي ديدم تو را
...
میلاد امام رضا بر همه ی شما مبار کباد .
نام نمایش : خانه ی ننه تپلی
شیوه ی اجرا : میله ای
مدت : ۲۰ دقیقه
منبع نمایش : مجله ی کوشش
نویسنده : افسانه ی شعبان نژاد
کارگردان : طیبه السادات موسوی
طراح دکور : طیبه السادات موسوی - حبیبه گلمکانی
عروسک گردان ها و گویندگان عروسکی : مهدیه یگانه - مبینا عابدی -
محبوبه قربانی -مهسا قانعی
زمان اجرا : روز جهانی کودک ۱۳۸۸
خلاصه ی نمایش :
حیاط خانه ای کوچک که ننه تپلی تنها آنجا نشسته است . حیاط خانه ی
ننه تپلی نه درختی دارد و نه گل و باغچه ای ...
ابتدا گنجشک در خانه را میزند و ننه تپلی در را باز می کند و با ننه تپلی
شروع به صحبت می کند ولی چون حیاط خانه خالی از گل و درخت است
گنجشک خداحافظی می کند و ننه تپلی را تنها می گذارد .
برای خواندن ادامه ی نمایش به ادامه ی مطلب مراجعه شود .
ادامه مطلب
موضوع:دست هاي كوچك، آرزوهاي بزرگ
من ميخواهم يك مداد جادويي اختراع كنم،تا وقتي آقا معلم مشق زياد
ميگويد من سريع مشق هايم تمام شود و به كوچه بروم وفوتبال بازی کنم .

سعيد قانعي ـ كلاس چهارم
من آرزو دارم اسب داشته باشم تاباآن به آسمان بروم و ستارهها را
ببينم .

علي كمالي ـ كلاس سوم
من آرزو دارم كه همه ي پدر و مادرها بروند توي بهشت.
سيد علي فضائل ـ كلاس سوم
من آرزو دارم پرنده باشم و در آسمان پرواز كنم .
حسين حافظي ـ كلاس سوم
من آرزو دارم كه هيچ وقت گول كسي را نخورم .

عليرضا سعيدي نيا ـ كلاس سوم
من آرزو دارم كه يك گنجشك و يك كلاغ داشته باشم .
محمد سعيد تقوي ـ كلاس سوم
من آرزو دارم كه پدرم امشب برايم يك دوچرخه ي كمك دار بخرد.
اميرحسين مهدي زاده ـ كلاس چهارم
کودک بايد در فضايی سرشار از خوشبختی ، محبت و تفاهم بزرگ شود
شانزدهم مهرماه در برخی نقاط دنيا از جمله ايران روز جهانی کودک است.
روز جهاني کودک بهانه اي براي ورود به جهان کودکان است؛ براي ورود به اين جهان بايد آگاهي هاي خود را فراموش کنيم و با ناآگاهي هاي کودکانمان همراه شويم. آموختن زبان کودکانه نيز قدم بعدي است.
در این روز به یاد ماندنی ما نیز جشنی را تدارک دیدیم تا شاید بتوانیم برای لحظاتی هر چند کوتاه لبخند را بر لبان کودکان عزیز مهمان کنیم .
برنامه های جشن به قرار زیر بود :
ابتدا از دانش آموزان کلاس سوم و چهارم دبستان پسرانه ی آیت الله صدر که جمعا ْ ۴۸ نفر بودند دعوت کردیم تا در این مراسم شرکت کنند .
مراسم از ساعت ۸:۳۰ صبح با راهپیمایی در باغ ملی شهرستان اردکان شروع شد .
برای خواندن ادامه گزارش به ادامه ی مطلب مراجعه شود .
ادامه مطلب

سلام بچه ها!
ما آدمها از ماشينها براي كارهاي روزانه خود استفاده مي كنيم .آنها مي
توانند هم خوب باشند هم ...قي...ژ...
واي! شما هم اين صدا را شنيديد؟ فكر كنم «تن پيچ» از كتاب داستانش در
آمده و دارد اين دور و برها ويراژ مي دهد .آخر او ماشيني است كه عاشق
تند رفتن وپيچيدن است.او اصلاً متوجه اطرافش نيست .
او در يك كتاب داستان به اسم «تن پيچ » در حال حركت است .اگر دوست
داريد از خرابكاري هاي او با خبر شويد اين كتاب را بخوانيد .
اين كتاب نوشته خانم «مهسا جليلي كماليان »است وآقاي «علي نامور »
آن را تصوير گري كرده است.
اين كتاب مخصوص گروه سني (ب) و (ج) و بوسيله ي انتشارات كانون
پرورش فكري كودكان ونوجوانان چاپ شده است.نوشته هاي اين كتاب مثل
حركت «تن پيچ » پيچ مي خورند و بالا و پايين مي روند .
بهتر است چند جمله از اين كتاب را با هم بخوانيم :
«اين صداي تن پيچ است .تن پيچ ماشيني است كه عاشق تند رفتن وتند
پيچيدن است ودرست وقتي آخرين پيچ و مهره اش را در كارخانه بستند با
سرعت خيلي خيلي زياد راه افتاد و...»
اين كتاب جالب را تهيه كنيد و بقيه داستان را خودتان بخوانيد.
وقتي به لانه ي مورچه ها رفتم خيلي تعجب كردم . نمي توانستم باور كنم
كه توي اين سوراخ كوچولو اين همه چيز وجود دارد ، يك عالمه مورچه ! يك
طرف پر از خوراكي و يك طرف ديگر پر از وسايل واتاق هاي زياد و آن وقت
بود كه فهميدم مورچه ها چه جوري با هم صحبت مي كنند چون من مورچه
شده بودم . آن ها از من پذيرايي كردند وچون زبان آن ها را بلد بودم با هم
صحبت كرديم .
يك هفته ي تمام آنجا بودم و بعد بزرگ شدم و به خانه ي خودمان برگشتم .
فاطمه قانع بر كلاس چهارم .

تابستان هم با همه ي تلخ و شيريني هايش گذشت البته تلخي كه نداشت
چون لحظه لحظه هايي كه در جمع بچه ها هستيم فقط خاطره هست و جز
شيريني مزه ي ديگري ندارد .
روز ۱۵ شهريور ۱۳۸۸ يك جشن كوچك اما پر خاطره براي اعضا پسر برگزار
كرديم ، در اين جشن تعداد ۳۵نفر از اعضا شركت داشتند .
روز ۱۶ شهريور ۱۳۸۸ هم جشن اختتاميه ي برنامه هاي تابستاني با حضور
۵۰ نفر از اعضا دختر مركز برگزار گرديد.
در جشن اختتاميه برنامه هاي مختلفي اجرا شد :
۱ - ابتدا يكي از اعضا با صداي دلنشين خود آياتي چند از كلام الله مجيد را
تلاوت كرد و سپس سرود جمهوري اسلامي ايران و بعد سرود كانون توسط
اعضا خوانده شد .
۲ - برنامه ي بعدي قصه گويي بود كه توسط يكي از مربيان اجرا شد ، قصه
از يكي از كتاب هاي كانون انتخاب شده بود و اعضا بايد نام كتاب را حدس
مي زدند .
۳ - اجراي مسابقات گوناگون توسط مربيان مركز .
۴ - در آخر به همه ي اعضا جوايزي داده شد .
در اينجا تصاويري از اين دو جشن را تقديمتان مي كنيم :
براي ديدن ادامه ي تصاوير به ادامه ي مطلب مراجعه شود .
ادامه مطلب
روز چهارشنبه ۴/۰۶/۱۳۸۸ اعضا ء دختر مرکز را به کارگاه سفالگری میبد بردیم . البته این برنامه با همراهی اعضاء مرکز شماره ی ۱ انجام شد. ابتدا به کارخانه ی چینی مروارید رفتیم و سپس به کارگاه های سفالگری سر زدیم و بعد هم به سراغ قسمت خوب برنامه ی بازدیدمون یعنی خرید رفتم.
روز بعدش هم با اعضا ء پسر به کارگاه رفتیم و بعدش هم به امامزاده خدیجه خاتون میبد رفتیم . جای همه ی شماها خالی بود با این پسرهای شیطون ....
ولی خیلی بهمون خوش گذشت .






